X
تبلیغات
عشق حقیقی

عشق حقیقی

میــنـــو یـــســــم به عشـــقـــه آرزو..

عشق حقیقی (پست ثابت)


عشق   حقیقی


واین است عشقی که از حقیقیت قلب شعله میزند



نام داستان:عشق حقیقی



نام داستان دقیقا مربوط به موضوع و اسم وبلاگ میباشد


.....شما هم بخونید...حتما...حتما بخونید...حتما.....
 
پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم !

دختر : توباز گفتی ضعیفه ؟

پسر : خب ، منزل بگم چطوره ؟

دختر : وااااای . . . از دست تو !

پسر : باشه ؛ باشه ببخشید ویکتوریا خوبه ؟

دختر : اه . . . اصلاباهات قهرم !

ادامه داستان در ادامه مطلب.........حتما بخونی






ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 11:4 PM  توسط احسان  | 

اینم خودم

اینم یک عکسه دیگه از خودم....نظرتون چیه ؟؟ البته فکر نکنم نظری داشته باشه!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 10:18 PM  توسط احسان  | 

این هم کاپیتان...

من و کاپیتان خوش سیرت(Iran air)

سمته راست منم و سمت چپ کاپیتان...

خیلی با کیفیت نیستش..ببخشید..



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 10:54 PM  توسط احسان  | 

نگران دلتنگی...

نگران دلتنگی هایم نباش

اینجا اگر سیل هم بیاید هیچ سکوتی شکسته نمی شود

و هیچ بغضی،در فریاد نمی ترکد

اینجا به ظاهر آرام است و هیچ تلاطمی رودخانه را به هم نمی ریزد

و هیچ صدایی گوش را نمی آزارد

پس


بیا و کنارم بنشین بی آنکه نگران دلتنگی هایم باشی

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 1:59 AM  توسط احسان  | 

واژه ی عشق

عشق...

واژه ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور،بر صفحه ای از جنس نور نوشته میشود

این نظر من نظر تو چیه؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 8:49 PM  توسط احسان  | 

وای به حاله من...

(زبانه حاله یک عاشق به عشقش)


وای به حاله من... وای به حاله من...


آخرم منو تنها گذاشت


موقع رفتن یکم دلهره داشت


نه به خاطره جدایی


از این میترسید نکنه دیر برسه پیشه یاره جدیدش


 آخرم تیرشو تو چشمای من هدف گرفت


آخرم زهرش توی رگ های من جریان گرفت


ادامه در ادامه مطلب...از دست نده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 1:18 AM  توسط احسان  | 

عشق چیست؟؟؟

عشق شوق مرگه واختیست


 برای رسیدن به دل باختش


التماس درختیست به آبه جوب


عشق لذت نهان است


انشا تمام روان است


زبانه چشم است


دیوانگی عقل است


رسوایی قلب است


تن به تن جنگ است


آماده گوش به زنگ است


هزار رنگ است


خیلی زرنگ است


عشق جرعت و دیوانگی است


جنگ سرد و دگر هیچ...!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 1:7 AM  توسط احسان  | 

منو ببخش!!!

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش


اگه نگام گم میشه تو شهر چشمات منو ببخش


منو ببخش اگه شبها ستاره هارو میشمارم


اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم


منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم


منو ببخش اگه شبها فقط تورو خواب میبینم


منو ببخش اگه تو رو میسپارمت دسته خدا


اگه پیشه غریبه ها به جای تو میگم شما


منو ببخش اگه واسه چشم های توخیلی کممم


تو یک فرشته ای و من خیلی باشم یک آدمم


منو ببخش اگه فقط میخوام بشی ماله خودم


ببخش اگه کممم ولی زیادی عاشقت شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 1:2 AM  توسط احسان 

ساقه ای از دوست!!!

 

بین بودن و نبودن ، و ماندن و رفتن تنها یک لحظه است . لحظه ای که گاهی به کوتاهی چشم

بر هم زدنی است و گاهی به طولانی عمری که باید از ابتدا تا انتها بگذرد و ورق بخورد.

و شايد پاسخ چنين است:


شايد بتوان


ساقه اي از دوستي را


در گلدان محبت گذاشت و


به انتظار نشست


تا ريشه بدواند و آنرا در باغچه كوچك صداقت كاشت


ميتوان , شايد بتوان !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 6:25 PM  توسط احسان 

سوال از عشق؟؟؟

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.


 به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.


 به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.


 به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.


 به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست!


حالا یک سوال از خودت,عشق چیست؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1391ساعت 4:44 AM  توسط احسان  | 

صدای عشق


اگر دروغ رنگ داشت


هر روز،شايد


ده ها رنگين کمان


در دهان ما نطفه ميبست


و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود 


اگر عشق، ارتفاع داشت


من زمين را در زير پاي خود داشتم


و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي


آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها


به تمسخر ميگرفتي 


اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت


عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1391ساعت 2:50 AM  توسط احسان 

عشق بیهوده....

***

نیمه شب آواره و بی حس و حال


در سرم سودای جامی بی زبان


پرسه ای آغاز کردیم در خیال


دل به یاد آور ایام وصال

***

از جدایی یک دو سالی میگذشت


یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

***

دل به یاد آورد اول بار را


خاطرات اولین دیدار را


آن نظر بازی و آن اسرار را


آن دو چشم مست آهو وار را

***

ادامه داستان در ادامه مطلب...از دستش نده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 2:27 AM  توسط احسان  |