عشق حقیقی

یکی بود اما اون یکی نبود...

عشق حقیقی (پست ثابت)

توجه...برای دیدن پست های جدید لطفا به پایین این پست مراجعه کنید..این پست ثابت

 میباشد....ممنون


عشق حقیقی


واین است عشقی که از حقیقیت قلب شعله میزند




نام داستان دقیقا مربوط به موضوع و اسم وبلاگ میباشد


(این داستان رو عاشق و غیر عاشق بخونه)
 
پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم !

دختر : توباز گفتی ضعیفه ؟

پسر : خب ، منزل بگم چطوره ؟

دختر : وااااای . . . از دست تو !

پسر : باشه ؛ باشه ببخشید ویکتوریا خوبه ؟

دختر : اه . . . اصلاباهات قهرم !

ادامه داستان در ادامه مطلب.........حتما بخونی





ادامه مطلب
+ دلنوشته در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 11:4 PM  توسط احسان  | 

5/31 زاد روز...

جلو عشقم رو میگیرم تا دلت آروم باشه...

تا وقتی خواستی بری جداییت آسون باشه...

فکر نکنی می تونم تو رو فراموش بکنم...

یا که یکی دیگه رو مهمون آغوش بکنم...

می خوام تو راحت باشی حالا به هر حالتی...

برام خودش یه دنیاست بدونم که راحتی...

سر نماز عزیزم برات دعا می کنم...

حتی تو خواب بازم صدات می کنم...

درسته پیشه اونی اما خاطرت اینجاست...

اگه بخوام برگردی یه التماسه بیجاست...

دیگه این و میدونم شدی بهش گرفتار...

برو عزیزه قصم برو خدانگهدار...

 

((شعر از دوست عزیزم سعید...

ولی با اجازش کپی و از طرف خودم تقدیم به فرد خاصی که 5/31 زاد روزه شه...

ایشالا همیشه خوشبخت باشه... ))

 

+ دلنوشته در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 0:34 AM  توسط احسان  | 

آخرین برگ سجلد

سلام به دوستان عزیز...

با عرض پوزش به بعضی از دوستان قول داده شده بود 7 تیر پستی بزارم...قرار بود

شعری بنویسم که اصلا وقت نشد...و مجبور شدم با 2 روز فاصله ی پست بزارم...7 تیر

برای من خیلی روزه خوبیه طی چند سال و این روز رو خیلی دوست دارم... به همین علت

دوست داشتم 7 تیر پست بزارم ولی حیف...

93/04/07


آسمان صاف آنِ مرغکان ...


رنگ های نور خورشید باشد آنِ قطره های نارسیده بر زمین


آنِ آن رنگین کمان ....


آسمان شب برای اختران ....


آنِ من باشد تمام ماوراء آسمان !!!


من از این احساس یأس لحظه ای آزرده أم


من از این هستی سرتاسر تنِش دل کنده أم


من هوای نیستی را کرده أم


نای نالیدن ندارم ،


نیستی را گو بیاید سوی من !


... آنِ من یک هیچ باشد قبل این


آنِ من یک هیچ باشد بعد آن ....


زندگی و منطق بی منطقی


لحظه های ناب و پاک سادگی


آنِ آن هایی که نو پا اند .....


آنِ کودکان


اجتماع آخر عمر ، آفتاب لم زده بر روی بوم


اجتناب از هرزفکری های دوران قدیم


اشتراکی بین شبهه تا یقین ....


نشریات اجتماعی و سیاسی و حوادث آن پیران جوان


از تمام کودکی ها رنج بردن آنِ من


عمر ناکام جوانی که ندیده رنگ پیری آنِ من


حسرت برگشتن از اینجا به نافهمی باشد آنِ من


من از این و من از آن دل شسته ام .....


... آن من یک هیچ باشد قبل این


آنِ من یک هیچ باشد بعد آن ....


عالم معنا و بی معنا ، آنِ هرکه خواست


مرگ باشد آن من !!!


مرگ باید آنِ من باشد ولی مرگم نخواست !!!


مرگ در یک آن کجایی ؟! گو کجایی ؟


مرگ را گویید بیاید سوی من ....


من به پای آخرین برگ سجلد افتاده ام .....


پیش از اینِ من کجایی


بعد از آنِ من کجایی ....


اشتره صاحب عجل را گو بیاید سوی من !


من شنیدستم که بنشینی در هر خانه ای


خانه ات ویران کجایی ؟! این تو و این خانه أم ....

 


برچسب‌ها: آخرین برگ سجلد, زمان فوت
+ دلنوشته در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 3:11 AM  توسط احسان  | 

بیا...


اگه می بینی همش خدا خدا حرفمه / بخاطر عشق توست که همه جا حرفمه

بیا یاریم بده / دلمو دلداری بده

که زندگی همیشه غم است / یک دنیا غم همدمم است

نمی دونی چه جور غم دارم / تو رو پیش خودم کم دارم

آرزو و دلخوشیم اینه که تو بیای و نری

این حرف رو باز گفتم، برس به من که سوختم ... چرا تو نمیای

بیای دوباره پا میگیرم / دستاتو حنا میگیرم ... اگر تو بیای

بیا یاریم کن / دلم رو دلداری کن

که زندگی همش غم است / یک دنیا غم همدمم است

((راه برگشتن همیشه هست فقط باید خواست))

+ دلنوشته در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 5:26 PM  توسط احسان  | 

♦ آرزوی مرگ ♦

دلم گرفته ای خدا کجایی...............دلم میخواد دست تو رو بگیرم

میدونم این کفره ولی خدا جون............ساده میگم ، دلم میخواد بمیرم


دنیای زیبایی که ساختی خدا.......چیزی به جز غم واسه من نداره

عاشق ابرای بهارم اما............ بیشتر از اون چشمای من میباره


خدا همه میگن تو مهربونی.........میگن که تو عاشق بنده هاتی

پس چرا وقتی اشکامو میدیدی.........جواب قلب خستمو ندادی


خدا به جز تو هیچ کسو ندارم........که گوش بده حرف دل خستمو

یا وقتی توی سختیا جون میدم.............بهم بگه که میگیره دستمو


غمام دیگه خیلی شده ای خدا...........نمیدونم غصه واسه کدومه

چه حسی داره وقتی که یه بنده.......بهت میگه که مرگم آرزومه


یه ثانیه خوشی توی زندگی......این روزا واسه من مثله یه خوابه

چرا باید این باشه سرنوشتم.............تموم این چرا ها بی جوابه


خدا چرا تموم نمیشه عمرم.............میدونم هیچ کسی منو نمیخواد

خودت نوشتی توی سرنوشتم.......که واسه من یه روزه خوش نمیاد


خدا چقدر ناله کنم پیش تو.........خدا فقط یه بار بده جوابم

بهم بگو تموم اینا خوابه.......یا کاری کن که تا ابد بخوابم



(( ای خدا غلط کردم گفتم مواظبش باش...!!!

تو برش گردون،خودم قول میدم تا آخر عمرم مواظبش باشم ))




برچسب‌ها: آرزوی مرگ, مرگ, مرگ خاموش, خواب ابدی
+ دلنوشته در  جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 10:23 PM  توسط احسان  | 

♥♥♥عشق♥♥♥

عشق

دفتر عشـــق که بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیکه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیکنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقـــت بود
بشنواین التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

+ دلنوشته در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 5:39 PM  توسط احسان  | 

خودکشی

  خیلی عصبانی بود.
گفت:اگه دوسم داری ثابت کن.
گفتم:چه جوری؟
... قیچیو برداشت و گفت:رگتو بزن.
گفتم:مرگ و زندگی دست خداست
گفت :پس دوسم نداری
قیچیو برداشتم و رگمو زدم وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون میدادم آروم زیر لب گفت :
اگه دوسم داشتی
تنهام نمی ذاشتی


+ دلنوشته در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 10:3 AM  توسط احسان  | 

این هم کاپیتان...

من و کاپیتان خوش سیرت(Iran air)

سمته راست منم و سمت چپ کاپیتان...

خیلی با کیفیت نیستش..ببخشید..



+ دلنوشته در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 10:54 PM  توسط احسان  | 

نگران دلتنگی...

نگران دلتنگی هایم نباش

اینجا اگر سیل هم بیاید هیچ سکوتی شکسته نمی شود

و هیچ بغضی،در فریاد نمی ترکد

اینجا به ظاهر آرام است و هیچ تلاطمی رودخانه را به هم نمی ریزد

و هیچ صدایی گوش را نمی آزارد

پس


بیا و کنارم بنشین بی آنکه نگران دلتنگی هایم باشی



+ دلنوشته در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 1:59 AM  توسط احسان  | 

واژه ی عشق

عشق...

واژه ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور،بر صفحه ای از جنس نور نوشته میشود



+ دلنوشته در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 8:49 PM  توسط احسان  | 

وای به حاله من...

(زبانه حاله یک عاشق به عشقش)


وای به حاله من... وای به حاله من...


آخرم منو تنها گذاشت


موقع رفتن یکم دلهره داشت


نه به خاطره جدایی


از این میترسید نکنه دیر برسه پیشه یاره جدیدش


 آخرم تیرشو تو چشمای من هدف گرفت


آخرم زهرش توی رگ های من جریان گرفت


ادامه در ادامه مطلب...از دست نده...


ادامه مطلب
+ دلنوشته در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 1:18 AM  توسط احسان  | 

عشق چیست؟؟؟

عشق شوق مرگه واختیست


 برای رسیدن به دل باختش


التماس درختیست به آبه جوب


عشق لذت نهان است


انشا تمام روان است


زبانه چشم است


دیوانگی عقل است


رسوایی قلب است


تن به تن جنگ است


آماده گوش به زنگ است


هزار رنگ است


خیلی زرنگ است


عشق جرعت و دیوانگی است


جنگ سرد و دگر هیچ...!!!
+ دلنوشته در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 1:7 AM  توسط احسان  | 

منو ببخش!!!

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش


اگه نگام گم میشه تو شهر چشمات منو ببخش


منو ببخش اگه شبها ستاره هارو میشمارم


اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم


منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم


منو ببخش اگه شبها فقط تورو خواب میبینم


منو ببخش اگه تو رو میسپارمت دسته خدا


اگه پیشه غریبه ها به جای تو میگم شما


منو ببخش اگه واسه چشم های توخیلی کممم


تو یک فرشته ای و من خیلی باشم یک آدمم


منو ببخش اگه فقط میخوام بشی ماله خودم


ببخش اگه کممم ولی زیادی عاشقت شدم

+ دلنوشته در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 1:2 AM  توسط احسان 

ساقه ای از دوست!!!

 

بین بودن و نبودن ، و ماندن و رفتن تنها یک لحظه است . لحظه ای که گاهی به کوتاهی چشم

بر هم زدنی است و گاهی به طولانی عمری که باید از ابتدا تا انتها بگذرد و ورق بخورد.

و شايد پاسخ چنين است:


شايد بتوان


ساقه اي از دوستي را


در گلدان محبت گذاشت و


به انتظار نشست


تا ريشه بدواند و آنرا در باغچه كوچك صداقت كاشت


ميتوان , شايد بتوان !

+ دلنوشته در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 6:25 PM  توسط احسان 

سوال از عشق؟؟؟

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.


 به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.


 به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.


 به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.


 به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست!


حالا یک سوال از خودت,عشق چیست؟؟؟

 

+ دلنوشته در  جمعه ششم مرداد 1391ساعت 4:44 AM  توسط احسان  | 

صدای عشق


اگر دروغ رنگ داشت


هر روز،شايد


ده ها رنگين کمان


در دهان ما نطفه ميبست


و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود 


اگر عشق، ارتفاع داشت


من زمين را در زير پاي خود داشتم


و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي


آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها


به تمسخر ميگرفتي 


اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت


عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

+ دلنوشته در  جمعه ششم مرداد 1391ساعت 2:50 AM  توسط احسان 

عشق بیهوده....

***

نیمه شب آواره و بی حس و حال


در سرم سودای جامی بی زبان


پرسه ای آغاز کردیم در خیال


دل به یاد آور ایام وصال

***

از جدایی یک دو سالی میگذشت


یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

***

دل به یاد آورد اول بار را


خاطرات اولین دیدار را


آن نظر بازی و آن اسرار را


آن دو چشم مست آهو وار را

***

ادامه داستان در ادامه مطلب...از دستش نده...


ادامه مطلب
+ دلنوشته در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 2:27 AM  توسط احسان  |