عشق حقیقی (پست ثابت)
عشق حقیقی
واین است عشقی که از حقیقیت قلب شعله میزند
نام داستان:عشق حقیقی
نام داستان دقیقا مربوط به موضوع و اسم وبلاگ میباشد

ادامه مطلب
میــنـــو یـــســــم به عشـــقـــه آرزو..
عشق حقیقی
واین است عشقی که از حقیقیت قلب شعله میزند
نام داستان:عشق حقیقی
نام داستان دقیقا مربوط به موضوع و اسم وبلاگ میباشد

سمته راست منم و سمت چپ کاپیتان...
خیلی با کیفیت نیستش..ببخشید..

![]()
نگران دلتنگی هایم نباش
اینجا اگر سیل هم بیاید هیچ سکوتی شکسته نمی شود
و هیچ بغضی،در فریاد نمی ترکد
اینجا به ظاهر آرام است و هیچ تلاطمی رودخانه را به هم نمی ریزد
و هیچ صدایی گوش را نمی آزارد
پس
بیا و کنارم بنشین بی آنکه نگران دلتنگی هایم باشی
.
.
.

واژه ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور،بر صفحه ای از جنس نور نوشته میشود
این نظر من نظر تو چیه؟

وای به حاله من... وای به حاله من...
آخرم منو تنها گذاشت
موقع رفتن یکم دلهره داشت
نه به خاطره جدایی
از این میترسید نکنه دیر برسه پیشه یاره جدیدش
آخرم تیرشو تو چشمای من هدف گرفت
آخرم زهرش توی رگ های من جریان گرفت
ادامه در ادامه مطلب...از دست نده...
برای رسیدن به دل باختش
التماس درختیست به آبه جوب
عشق لذت نهان است
انشا تمام روان است
زبانه چشم است
دیوانگی عقل است
رسوایی قلب است
تن به تن جنگ است
آماده گوش به زنگ است
هزار رنگ است
خیلی زرنگ است
عشق جرعت و دیوانگی است
اگه نگام گم میشه تو شهر چشمات منو ببخش
منو ببخش اگه شبها ستاره هارو میشمارم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم
منو ببخش اگه شبها فقط تورو خواب میبینم
منو ببخش اگه تو رو میسپارمت دسته خدا
اگه پیشه غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش اگه واسه چشم های توخیلی کممم
تو یک فرشته ای و من خیلی باشم یک آدمم
منو ببخش اگه فقط میخوام بشی ماله خودم
ببخش اگه کممم ولی زیادی عاشقت شدم
بین بودن و نبودن ، و ماندن و رفتن تنها یک لحظه است . لحظه ای که گاهی به کوتاهی چشم
بر هم زدنی است و گاهی به طولانی عمری که باید از ابتدا تا انتها بگذرد و ورق بخورد.
و شايد پاسخ چنين است:
شايد بتوان
ساقه اي از دوستي را
در گلدان محبت گذاشت و
به انتظار نشست
تا ريشه بدواند و آنرا در باغچه كوچك صداقت كاشت
ميتوان , شايد بتوان !
به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.
به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست!
حالا یک سوال از خودت,عشق چیست؟؟؟
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
***
![]()
![]()
![]()
![]()
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زبان
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آور ایام وصال
***
از جدایی یک دو سالی میگذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
***
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
***
ادامه داستان در ادامه مطلب...از دستش نده...